حكيم زجاجى

622

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

ز اول جهان كرد كارش به ساز * بپرورد او را به صد عزوناز 425 به آخر بدان زاريش سوختند * چو شمعى به خوارى برافروختند اگر زنده‌اى « 1 » اى دل تيزوير * از اين رفتگان ساعتى پندگير دل از كار دنياى دون دور كن * به گرد خود ار عاقلى سور كن ببُر دل از اين رذل مردم‌فريب * ببين از پس هر فرازى نشيب به گفتار دانندگان دار گوش * نماند جهان بر تو چندين مكوش خبر برون آمدن بو حرب مبرقع ز افشين و بابك سخن شد به سر * پدر را بكشتند پيش از پسر كنون كار بو حرب حربى كنم * سخن‌هاى شيرين به چربى كنم بگويم ز كار مبرقع سخن * از او نو كنم كارهاى كهن به شهر فلسطين يكى مرد بود * كه بر جانش از بىدلى درد بود 5 ز ديوان بر آن مرد گرديد زور * ببردند ز او مال و رخت و ستور بد آن مرد بازارى و پيشه‌كار * شب و روز كردى به انديشه كار ز سلطان بر او بود جوروستم * به چشم اندرش بود ازاين‌روى نم در آن جور مىسوخت ، مىساخت مرد * براى عمالان ( ؟ ) بدى دل به درد ز كوشش بدى پوشش و خوردنش * ز بار بلا خرد بد گردنش 10 يكى روز تركيش در خانه رفت * بر آشنا مرد بيگانه رفت برآورد ترك نكوهيده دست * زد اندر زن مرد يزدان‌پرست خروشيد زن از سر نام‌وننگ * خراشيد رخسار خود را به چنگ بزد بر سرش ترك چوبى سه‌چار * درآمد ز در مرد رفته قرار چو در لشكرى كرد و آن زن نگاه * بديد آن خراشيده‌روى چو ماه 15 دلش ز آتش غم درآمد به جوش * فرو خورد آن غصه و شد خموش در آن غصه و غم همى « 2 » صبر كرد * چنين تا سوى خوابگه رفت مرد

--> ( 1 ) زندگى ( 2 ) مى